زان یار دلنوازم شُکری است با شکایت

گر نکته دان عشقی ، بشنو تو این حکایت

 

بی مزد بود و منّت ، هر خدمتی که کردم

یارب ! مباد کس را ، مخدوم بی عنایت

 

رندان تشنه لب را ، آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

 

در زلف چون کمندش ، ای دل ! مپیچ کانجا :

سرها بُریده بینی ، بی جُرم و بی جنایت

 

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی

جانا روا نباشد خونریز را حمایت

 

در این شب سیاهم ، گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ! ای کوکب هدایت

 

از هرطرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت

 

این راه را نهایت ، صورت کجا توان بست؟

کِش صد هزار منزل بیش است در بدایت

 

هر چند بُردی آبم ، روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر ،کز مدعی رعایت

 

عشقت رسد به فریاد ، اَر خود بسان «حافظ »

قرآن ز بَر بخوانی در چارده روایت

سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()